قطره اشکی در دیده ی گریان منی
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
خاطرت جمع که تو خواب پریشان منی
من صبورم اما ..............
به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم
یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!
من صبورم اما ..............
چه قدر با همه عاشقیم محزونم !
وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!
من صبورم اما ..............
بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
می ترسم!
من صبورم اما .............
آه............این بغض گران
يک پنجره که دستهاي کوچک " تنهايي" را از بخشش شبانۀ عطر ستاره هاي کريم ، سرشار ميکند و مي شود از آنجا خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهماني کرد
يک پنجره براي من کافي ست
با کوله باری از غم و تنهایی
و تورا امانت می سپارم به دستِ
آبی دریا
چرخش زمین
استواری شب و روز آسمان
و اگر باز گردم
تورا باز پس خواهم گرفت
از موج
خاک
باران
و پیراهنی به رنگ سبز درختان
به تو ارزانی می کنم
به پاس بودنت
در تمام لحظه های
بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اى نداد
يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
هرچيكه خاطره دارم بريد وازبيخ بكنيد
نذاريد از اسم منم يه كلمه جا بمونه
نمى خوام هيچ وقت تنموتوى گورم بلرزونه
برو....آتيش به قلب من نزن بذارنگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من شل بشه ومن كلى خاطره
برو نمى خوام ببينى خونه ى من خالي شده
همدم من به جاى تو ريگ هاى پوشالي شده
اونكه ميگفت ميمرد برات ديدي راست راسى مرد
رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد
بهش بگيد نشست به پات بهش بگيدنيومدى
بگين .........با اينكه قيدشو زدى
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
رسم زندگی اینست یک روزکسی را دوست داری وروز بعد تنهایی به
همین سادگی! او رفته است و همه چیزتمام شده است مثل یک میهمانی که
به آخر میرسد وتو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم
زندگیست پس تنها آواز بخوان
نمی دانم! به خدا نمی دانم!
نمی دانم چرا در زندگی نقاب می زنیم! چرا سعی می کنیم آن چیز که نیستیم، جلوه کنیم.
از خودم می گویم، کسی که این جملات را می نویسد، حقیقتی دارد که در زندگی واقعی اش سعی کرده آن را پنهان کند.
من عاشق شده ام، عاشق یک انسان زمینی!
اما نمی دانم! نمی دانم کدام راه را باید انتخاب کنم.
در برابر یک دو راهی مانده ام! عشق الهی و عشق زمینی . . .
نمی توانم میان این دو جمع کنم، دلداده ی خدای خود شده ام، اما دلم هم راضی نمی شود.
به دلم می گویم یک قلب جایگاه دو محبوب نیست.
اما دلم راضی نمی شود، می گوید: یعنی عشق الهی منافاتی با عشق زمینی دارد؟
مدتهاست که نمی توانم راهم را انتخاب کنم. کمکم کنید، لطفا مرا راهنمایی کنید!
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
قسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
من در یافته ام که دوست داشته شدن هیچ
و اما دوست داشتن همه چیز است
و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پر
معنی و شادمانه می سازد
چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست...
پس آنکسی نیکبحت است که بتواند عشق بورزد.
روزها ميگذرند
عشق هاميميرند
رنگها رنگ دگر ميگيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين وچه تلخ
دست ناخورده به جاي مي مانند
زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...!
دروغ ميگفت..
ديگري را دوست ميداشت..
تا ديدي خاموش بودم..
باري گفتم دوستم داري گفت: آري..
فرياد زدم راستش را بگو هر چه هست..
از گناهانت هر چه سنگين باشد خواهم گذشت..
گفت: مرا ببخش ديگري را دوست دارم..
به او گفتم: حال که تو سالهاست به من دروغ مي گويي..
اين بار من به تو دروغ ميگويم..
تورا نخواهم بخشيد
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین
تلنگری می شکند
می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم
که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم
عجین کرد
بغض کهنه ای گلویم را آزارد
نفرین به بودن وقتی با درد همراست
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
پروردگارا ..
ميدانم كه مي داني او در كتاب عشقم معماست !! ميدانم كه مي داني بالاتراز كلمه ي زيباست !! ميدانم كه مي داني در دنياي خلوت وجودم فقط خيال او لبخند مي زند و تنها ياد او حماسه ي تنهاييم است
پروردگارا ..
از من نخواه كه به او نينديشم و خود را در اتش ياد او نسوزانم چرا كه مي خواهم در لحظات تنهاييم به ياد او فرياد بزنم و چشمه خشك وجودم را به فوران در اورم و اشك هايم را به ياد او سرازير كنم . مي خوانمش با ذره ذره وجودم .. مي خوانمش با تمام تاروپود وجودم .. مي خوانمش با تمام احساسم .. مي خوانمش با تمام رگ هايم و او را همچون خون در رگ هايم جاري مي سازم . كاش مي توانستم چشم هايم را تهديد كنم تا ديگر اشك حسرت نبارد . كاش مي توانستم اين عشق اخر را فراموش كنم اما نمي توانم . مي داني كه عشقم با ترس و لرز شروع شد . مي دانم كه ميداني عشقم حسرت نيست.
I LoVe YoU
دلم می خواهد دیوارهای روبه رویم همه پنجره شوند و من تو
را در چشمانم بنشانم
چشمهایی که انتظار تو را می کشند
و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند
و بسیاری از غمها را دیدندو حرفی را به زبان نیاوردند
باز غمگین از نبودنت در کناری خلوت نشسته ام
و تنهااااااااااا به تو می اندیشم....
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
ميترسیدم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصيف كنند.
ميترسیدم كبوتراني كه به سمت تو پرواز مي دهم نارسا باشند.
اما چند روز بود میترسیدم که دیگه نخوام ببینمت ،
میترسیدم وقتی میبینمت دیگه قشنگ نباشی ،
میترسیدم فکر کنم چون ممکن بود بفهمم که دیگه عاشقت نیستم ،
بلاخره امروز اومد وقتی تو پیشمهاد دادی مثل همیشه خواستم ببینمت ،
دیدمت هنوز خیلی زیبا بودی ، بازم مثل همیشه وقتی کنارم نشستی صدای
قلبم رو شنیدم پس هنوز عاشقتم ، هنوز برام عزیزترینی
حالا که رسیدم خونه با تمام لحظات خوشی که داشتیم و با همه
عشقی که بهم دادی بازم میترسم
اما اینبار نمیدونم از چی ... !!!!
ما همه نیاز مند عشقیم. عشق بخشی از سرشت انسانی است، به همان انداره خوردن، نوشیدن، و خفتن
گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا، خود را کاملا تنها می یابیم و می اندیشیم: این زیبایی اهمیت ندارد، چون
.کسی را ندارم که با او در این زیبایی سهیم شوم
در چنین مواقعی باید بپرسیم: چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم؟ چند بار ازنزدیک شدن به کسی و گفتن آن که دوستش داریم، ترسیده ام ؟
از تنهایی حذر کنید. به اندازه خطرناک ترین داروهای مخدر خطرناک است. اگر غروب برای شما دیگر معنایی ندارد، فروتن باشید و به دنبال عشق برخیزید. بدانید که همچون بقیه برکتهای روحانی، هر چه بیشتر حاضر به بخشش باشید ، بیشتر دریافت می کنید
میدونی ، دلم گرفته....از خودم، از سادگی هام
از تموم آدمایی......که میگن من تو رو میخوام
سرنوشت مارو بد جوری عذاب داده.از دست سرنوشت
گلایه دارم . همیشه بر خلاف اون چیزی بوده که من
میخواستم . همیشه اون اتفاقی افتاده که من انتظار نداشتم
خلاصه بد جوری ما رو سوزونده.امیدوارم که سرنوشت به
یه آدم تبدیل بشه و اون وقت همین بلایی که سر من آورده ،
سر خودش بیاد تا من رو بفهمه.
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه...با خبر باش
که من غرق گناهم هر شب


